تبلیغات
ــ هر چیزی که دلت بخواد ــ - اسم
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
اسم
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن 1392
ساعت : 11:45 ق.ظ
نویسنده : توحید یاغموری

صد برگ اعلامیه را باید می‌برد اصفهان و به رابط می‌داد. برده بود و رابط را پیدا نکرده بود و چون تاکید کرده بودند که بسته را به‌هیچ‌وجه به کس دیگری ندهد، با خودش برگردانده بود قم اما آن‌جا گیر افتاده بود وهمان شب، اسم فرستنده و گیرنده را لو داده بود. فرستنده من بودم.

من آدم‌های زیادی بوده‌ام. «الهی» بوده‌ام، «ابرار» بوده‌ام، بلوچ بوده‌ام. اهل ایران و پاکستان و عراق و کویت و سوریه و بحرین و امارات و لبنان بوده‌ام. فرار کردن جزو هنرهایم بود؛ به یک خانه‌ی دیگر، به یک شهر دیگر یا به یک کشور دیگر. حوالی سال ۵۰ همراه با چندنفر در قم یک گروه مبارزه‌ تشکیل دادیم و از وقتی ارتباط‌مان با عزت شاهی لو رفت، فرارها و تغییر اسم‌های من هم شروع شد، از همان شبی که با کلت، شیشه‌ی اتاقم را در مدرسه شکستند و رفتند داخل و از هم‌اتاقی‌ام پرس‌وجو کردند. شب‌ها برای احتیاط در اتاق خودم نمی‌خوابیدم اما بعد از آن اتفاق با خودم گفتم لابد فکر می‌کنند چند ماهی این‌جا آفتابی نمی‌شوم و برای همین بیشتر در مدرسه می‌ماندم. سه چهار شب بعد دوباره ریختند توی مدرسه و شروع کردند از طبقه‌ی پایین، همه‌ی اتاق‌ها را یکی‌یکی گشتند. این‌بار نزدیک بود گیر بیفتم.

دوستانم گفتند در قم نمان. اگر دستگیر می‌شدم حکمم یا اعدام بود یا حبس ابد. دوبار مدرسه‌ام را عوض کردم، آخرش هم از قم بیرون آمدم و رفتم سُنقر کلیایی در استان کرمانشاه. یکی از مبارزان شیراز را می‌شناختم که از محل تبعیدش در چابهار فرار کرده و رفته بود سنقر، آن‌جا با لباس روحانیت امام‌جماعتِ مسجدی شده بود و با اسم و قیافه‌ی تازه‌ فعالیت‌هایش را ادامه می‌داد. رفتم پیش او و شدم «الهی». تا شهریور ۵۳ که او لو رفت و من دوباره فرار کردم و این‌بار با یکی از بچه‌های سنقر که دانشجوی دانشگاه تهران بود، آمدم تهران. تا آخر سال در خوابگاه نظام‌آباد پیش او ماندم. حتی می‌رفتم سرِ بعضی از کلاس‌های دانشگاه هم می‌نشستم اما برای از بین‌بردن رد پا، به مدارک جعلی ‌نیاز داشتم. دوستی در ثبت احوال تهران داشتیم که شناسنامه‌ی کهنه‌ی ‌بعضی‌ها را که می‌آمدند تا تغییری در شناسنامه‌شان بدهند،‌ می‌داد به ما و ما هم با دستگاه‌های خاصی اسم شناسنامه‌ها را پاک می‌کردیم، اسم دیگری به جای آن می‌نوشتیم و عکس خودمان را می‌چسباندیم. تاریخ تولد را هم تغییر می‌دادیم که به سن‌مان نزدیک بشود. بعد هم مهر ثبت‌احوال را که خودمان درست کرده‌بودیم می‌زدیم رویش. شبی که در اصفهان، نزدیک منزل اجدادی‌مان مرا گرفتند، شناسنامه‌ و کارت‌های شناسایی جعلیِ دیگری را که همراهم بود به‌شان نشان دادم و چون اسم و مشخصاتم در همه‌ی مدارک یکی بود، یقین کردند که اشتباه گرفته‌اند.

بعد ‌که تعقیب‌ها و دستگیری‌ها شدیدتر شد و هر لحظه امکان لو رفتنم بود، تصمیم گرفتم بروم پاکستان. پاکستان آن‌موقع تنها مقصد سهل‌الوصول بود و در کراچی هم دوستانی داشتم که مشغول تحصیل بودند. با آن‌ها صحبت کردم و قرار شد به محض رسیدن به کراچی، اوراق هویت جعلی پاکستانی برایم تهیه کنند تا از آن‌جا با هواپیما بروم دمشق پیش شهید محمد منتظری که برای فعالیت‌های جدی‌تر، تازه در سوریه مستقر شده بود.


 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.