تبلیغات
ــ هر چیزی که دلت بخواد ــ - بام اتاق ژنرال
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
بام اتاق ژنرال
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن 1392
ساعت : 11:46 ق.ظ
نویسنده : توحید یاغموری
داستان من از ۱۳۴۴ شروع می‌شود، سالی که دیپلم گرفتم. آن‌موقع چیزی به اسم کنکورِ سراسری وجود نداشت و هر دانشگاهی برای خودش امتحان ورودی می‌گرفت. یعنی مثلا شما می‌رفتید در کنکور دانشگاه تهران شرکت می‌کردید، بعد عازم مشهد می‌شدید و در کنکور دانشگاهِ آن‌جا شرکت می‌کردید و به همین‌ترتیب دانشگاه‌های سایر شهرها، درنتیجه تعداد دیپلمه‌هایی که این کار را می‌کردند زیاد نبود. مخصوصا این‌که به محض بیرون‌آمدن از دبیرستان، تقریبا برای همه، امکان اشتغال وجود داشت.

تابستانِ آن سال به توصیه‌ی خانواده، در کنکور پزشکی دانشگاه تهران شرکت کردم اما قبول نشدم. یک راه‌حل آن بود که بنشینم و برای سال دیگر بخوانم، راه دیگر این بود که بروم سربازی. پدربزرگِ فیلسوف‌مسلکی داشتم که آدم خاصی بود و با این‌که مرد ثروتمندی بود، به‌شدت درویشانه زندگی می‌کرد. به من گفت: «بابا از برنامه عقب نمان‌! برو سربازی.» این اولین‌باری نبود که چنین توصیه‌هایی به من می‌کرد. دوسال قبلش هم اول تابستان به من گفت: «بابا، خوب است بروی یک جایی کار کنی.» حالا مجسم کنید مخاطب این حرف نوجوانی است در حال نوشتن داستانی که حالا به صفحه‌ی صد‌وبیست‌وسه رسیده، در پانزده‌سالگی و هنگامی که دانش‌آموز دبیرستان رهنمای تهران بوده، مدال روزنامه‌نگاری گرفته و روزنامه‌ی دیواری‌‌اش که در آن با آقای عزت‌الله‌ انتظامی هنرمند تئاتر مصاحبه داشته، در استان رتبه‌ی اول ‌را به‌دست آورده و به همین خاطر رئیس دبیرستان او را سرپرستِ مجموع فعالیت‌های هنریِ دبیرستان کرده است. پول تو‌جیبی‌اش را هم مرتب می‌گیرد و به حقوق پادویی چندان نیاز ندارد. ولی با همه‌ی این‌ها به‌خاطر رابطه‌ی خاصی که بین من و پدربزرگم وجود داشت، فکرکردم حتما حکمتی در این کار است. رفتم به مغازه‌ای در خیابان امیریه روبه‌روی خیابان فرهنگ مشغول کار شدم. یک دکان چمدان‌سازی و کیف‌سازی بود. با پس‌انداز حقوق ماهانه‌ای که صاحب مغازه داده بود، آخر تابستان با مادرم رفتیم خیابانی که حالا اسمش جمهوری است و یک میکروسکپ خریدم. نمی‌دانم معادل الانش چه می‌شود چون آن‌موقع میکروسکپ فقط در آزمایشگاه‌ها و بعضی دبیرستان‌های سطح بالا پیدا می‌شد. از آن به بعد بخش زیادی از زمانِ من پای همین میکروسکپ می‌گذشت: لامِ لامل، تورنسل، رنگ‌آمیزیِ سلول‌ها و حاصلش نقاشی‌هایی بود که هنوز بعضی‌هایشان را دارم. وقت‌هایی هم که با میکروسکپ کار نمی‌کردم، کتاب‌هایی می‌خواندم که از کتاب‌فروشیِ روبه‌روی مسجد فخریه کرایه می‌کردم. نرخ کرایه‌ی هر روز ده‌شاهی (نیم‌ریال) بود و برای این‌که از پولی که می‌دادم حداکثر استفاده را ببرم، گاه مدت دوازده‌ساعت یک‌ریز می‌خواندم تا کتاب تمام شود و فردا بتوانم کتاب دیگری بگیرم. این‌ها را گفتم تا ببینید چه‌کسی را دارند تشویق می‌کنند برود سربازی.

این‌گونه بود که سر از سپاه دانش درآوردم. در آن دوره، ابتدا هم‌زمان با آموزش‌های نظامی، چهارماه آموزشِ روش تدریس می‌دیدیم که بشویم معلم. همه‌مان هم قبولیِ خرداد بودیم. آخر دوره امتحان می‌گرفتند و براساس امتیاز، از هر صدنفر، سه‌نفر گروهبان‌یک می‌شدند، نه‌نفر گروهبان‌دو و بقیه گروهبان‌سه. من شدم گروهبان‌یک که هم درجه‌ی خوبی بود، هم حقوق خوبی داشت (با یک‌چهارمِ حقوق ماهِ اولم توانستم یک دوربین خوب روسی بخرم که از آن دوران عکس‌هایی هم مانده) و هم صاحبش می‌توانست خودش محل خدمتش را انتخاب کند. تهرانی‌هایی که گروهبان‌یک می‌شدند به‌طور معمول روستاهای اطراف تهران را انتخاب می‌کردند که بتوانند شب بیایند خانه اما من سر از مرز افغانستان درآوردم. الان یادم نیست چطور این اتفاق افتاد. آیا می‌خواستم از سر کنجکاوی جای تازه‌ای بروم؟ آیا می‌خواستم از تهران دور شوم؟ آیا چون متولد مشهد بودم و از سه‌سالگی آن‌جا را ترک کرده بودیم، می‌خواستم منطقه‌ی زادگاهم را تجربه کنم؟ علتش ‌هرچه بود، مرا فرستادند به روستای اسماعیل‌آباد در منطقه‌ی تربت‌جام. آن‌موقع برای این‌که از مشهد بروید تربت‌جام، باید سوار اتوبوس می‌شدید و یک جاده‌ی خاکی چندساعته و طولانی را طی می‌کردید تا برسید به مقصد و همین‌طور که می‌رفتید پشت‌سرتان خاک بلند می‌شد. مقصد هم این‌طور بود که باید داد می‌زدید: «نگه‌دار.» چون درواقع مقصدی نبود. شما کنار جاده پیاده می‌شدید و پیاده می‌رفتید تا روستا. تازگی‌ها رفتم بسته‌ی نامه‌هایی را که مادرم آن‌موقع برایم فرستاده بود، پس از چهل سال بازکردم و دیدم نشانی مقصد، داروخانه‌ای در تربت‌جام بوده که فرستنده می‌نوشته: «لطفا برسد به دست…» درواقع شما در روستا فاقد هویت جغرافیاییِ مشخص بودید. حالا نامه چه‌موقع به دست شما می‌رسید، بستگی داشت که چه‌موقع یکی از روستاییانِ اسماعیل‌آباد به دارو نیاز پیدا می‌کرد و می‌رفت آن‌جا. وضع امکانات رفاهی هم که مشخص است: نه لوله‌کشی آبی وجود داشت و نه تا کیلومتر‌ها برقی بود و نه یخچال و غذای درست‌وحسابی.

خانه‌های روستا داخل یک قلعه‌ی بزرگ قرار داشتند با دروازه‌ای که شب‌ها بسته می‌شد. مدرسه را که درواقع یک راهرو و دوتا اتاق زیر یک سقفِ گنبدی بود، سپاه‌دانش‌های سه دوره‌ی قبل، بیرون قلعه ساخته بودند. در بیشتر این مدرسه‌های روستایی، یک اتاق، محل اقامت معلم بود. اما آن‌جا اتاق معلم را برده بودند در حیاطی نزدیک عمارت اربابی، پشت دیوار قلعه. یک طرف حیاط، ساختمانی دوطبقه بود که پیش‌کارِ اربابِ سابق با خانواده‌اش آن‌جا می‌نشستند. گوشه‌ی طرف مقابل و چسبیده به دیوار قلعه، اتاق دوازده‌متریِ کوچکی ‌بود با سقف گنبدی که روزگاری در آن علوفه نگه‌داری می‌کردند و حالا سوراخی در دیوارش ایجاد کرده و با گچ، داخلش شیشه گذاشته بودند و پنجره درست کرده بودند و شده بود محل اقامت سپاه دانش. درعوض جلوی درِ ورودیِ کوتاهش چند درخت بود و حیاط مصفای مقابلش با یک دالان به تنها باغِ روستا منتهی می‌شد که باغ بزرگی بود از صدها درخت میوه. خلاصه در مقابل اقامت در اتاقی از مدرسه، این اقامتگاهِ بیرون قلعه، یک جور هتل به حساب می‌آمد.

یک روز صبح که داشتم از این اتاق می‌رفتم مدرسه دیدم دوتا ژاندارم دارند واردِ قلعه می‌شوند. به پلیس روستا می‌گفتند ژاندارم. هر پاسگاه ژاندارمری یک منطقه‌ را کنترل می‌کرد و رئیس پاسگاهی که این روستا در حوزه‌ی استحفاظی‌اش قرار داشت، گروهبان‌دو بود. ما سپاه دانشی‌ها موظف بودیم همیشه لباس نظامی بپوشیم و لباس‌مان هم خیلی لباس شیک و باابهتی بود؛ یقه‌ی مخملی، پاگون‌های طلایی، آرم سپاه دانش که از بهترین جنس دوخته بودند. حتی درجه‌اش هم بزرگ‌تر و براق‌تر ‌از درجه‌ی لباس ژاندارم‌ها بود. آن روز بعد از این‌که ژاندارم‌ها را دیدم، از کدخدای ده علت را سوال کردم. معلوم شد یکی از راه‌های درآمدشان این است که هر جوانی به سن سربازی برسد، می‌روند سراغ پدرش و یک‌طوری به‌اصطلاح او را سرکیسه می‌کنند. به کدخدا گفتم دفعه‌ی دیگری که آمدند، بیارشان پیش من.

دفعه‌ی بعد همراه کدخدا آمدند به اتاق من و چون درجه‌ی من بالاتر بود، سلام نظامی دادند. این برای کدخدا یک اتفاق بود چون سه‌تا سپاه‌دانش قبلی گروهبان‌سه بودند و همیشه آن‌ها سلام می‌دادند. به ژاندارم‌ها گفتم از این به بعد با هرکدام از اهالی کار داشتید، بیایید و این ملاقات را در اتاق من انجام بدهید. آن‌ها هم چاره‌ای نداشتند و قبول کردند و به‌این‌ترتیب رشوه‌گیری درعمل تعطیل شد و این تاثیر خیلی خوبی روی وجهه‌ی من در ده داشت چون اهالی احساس می‌کردند این آدم مقتدر است اما از آن‌ها چیزی نمی‌خواهد. شاید طبق سنت، یک‌روز برای من کره و روغن آوردند. قبول نکردم و گفتم لازم باشد آن را می‌خرم. فصل برداشت خربزه که رسید، تمام مزرعه‌های اطراف قلعه پر از خربزه شد. اولین‌بار پدر یکی از شاگردها چندتایی آورد. دست کردم توی جیبم پرسیدم چقدر می‌شود. هرچقدر گفت: «آقا این حرف‌ها چیست؟» گفتم: «تا نگیرید قبول نمی‌کنم.» او هم پولی نگرفت و رفت. یک تخت‌خواب سفری داشتم که پدربزرگم به من داده بود که تامی‌شد و تمامش در یک کوله‌پشتی جا می‌گرفت. این را گاهی شب‌ها می‌گذاشتم بیرون اتاق و توی حیاط می‌خوابیدم. یک‌روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، ‌دیدم زیر تختم دوتا خربزه است. از دیدن خربزه‌ها و زرنگیِ آورنده‌ی ناشناس خنده‌ام گرفت. نمی‌دانستم مچِ چه‌کسی را باید بگیرم که به حریم خصوصی من نفوذ کرده و وقتی خواب بودم، خربزه را زیر تخت گذاشته. کسی هم نبود که بپرسم غیر از یک ننه‌حاجی که او هم معمولا در پاسخ به سوال‌های من چیز چندانی نمی‌گفت.

ننه‌حاجی در خانه‌ی پیش‌کار زندگی می‌کرد. وقتی همان روز اول به من گفتند اگر کاری داشتی او را صدا بزن، فکر کردم صدایش که بزنم یک پیرزن می‌آید. بعد دیدم نه، اتفاقا خانم به‌نسبت جوانی است. اسمش هم ربطی به مکه‌رفتن نداشت و فقط چون بچه‌اش روز عید قربان دنیا آمده بود، شده بود ننه‌ی حاجی! بعدا از این‌طرف و آن‌طرف ‌شنیدم که زمانی زنِ دومِ کدخدای قبلیِ ده بوده و برای خودش ارج و قربی داشته ولی این کدخدا به جرم همکاری در قاچاق تریاک دستگیر شده و بعد هم مرده بود (هیچ‌وقت پی‌گیر نشدم که دقیقا چه اتفاقی برایش افتاده) ننه‌حاجی هم بعد از این اتفاق دیگر برنگشته بود دهِ خودشان و با بچه‌هایش پیش کربلاییِ پیش‌کار مانده بود.

گفتم که آن‌جا برق نبود. خودم یک چراغ لامپا داشتم که نفتش را باید از تربت می‌آوردند. رادیو اگر هنر می‌کرد آخر شب‌ها کابُل را می‌گرفت. خلاصه شب‌ها توی روستا سکوت و تاریکی مطلق بود. کاری نمی‌شد کرد و من هم سر شب هم‌زمان با روستایی‌ها می‌خوابیدم. یک شب که توی اتاق خوابیده بودم، حوالی ساعت یازده ناگهان صدای خیلی سهمگینی از بالای سرم شنیدم. یک «گرومب» شدید در آن سکوت مطلق، واقعا من را ترساند. خب خیلی وضعیت متناقضی بود. این‌که از یک‌طرف ژنرال چهارستاره‌ باشی با آن ژست و دم‌ودستگاه و نمایش اقتدار و از یک‌طرف از ترس بخواهی در را باز کنی و همسایه‌ها را به کمک بطلبی که «چی بود؟ کی بود؟!» به‌هرحال خودم را تسلی دادم که لابد یا خواب دیده‌ام یا جانوری چیزی بوده و گرفتم خوابیدم. ولی وقتی فردا دوباره راس ساعت یازده شب همان صدا را با همان شدت از بالای سرم شنیدم، چراغ را روشن کردم. لباس نظامی‌ام را پوشیدم و آمدم بیرون. دیدم چراغ‌ها همه خاموش‌اند، پرنده پر نمی‌زند و چیزی معلوم نیست. برگشتم به آن دخمه و بدون این‌که چراغِ گردسوز را خاموش کنم، پس از ساعت‌ها خوابیدم.

وقتی ماجرا چند شب دیگر راسِ همان ساعت تکرار شد، دیگر طاقت نیاوردم. یک‌روز ننه‌حاجی که برای ظرف‌شستن آمد، گفتم:«ننه‌حاجی، چندشب است نزدیکِ فلان‌ساعت یک صدایی از بالاسرِ من می‌آید. به نظرت چی می‌تواند باشد؟» ننه‌حاجی خنده‌ای کرد و بدون این‌که جواب مرا بدهد، گذاشت رفت. من بیشتر کنجکاو و مستاصل شدم. فردا دوباره پرسیدم ننه‌حاجی، این چه‌صدایی است؟ ننه‌حاجی دوباره خندید و بالاخره به حرف آمد. گفت دختری است که شب‌ها با دختری دیگر تا نزدیکی‌های ساعت یازده، توی قلعه قالی می‌بافند. بعد کارش که تمام می‌شود چون می‌ترسد از توی کوچه‌ها بگذرد و دروازه‌ی قلعه هم آن ساعت قفل است، از پشت‌بام خانه‌ها می‌رود خانه‌اش. پشت‌بام خانه‌ی قبل، از اتاق من بلندتر است و او از آن بالا می‌پرد روی بام اتاق من و بعد هم می‌پرد روی کاه‌هایی که آن گوشه بار شده و می‌رود خانه‌اش.


 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.