تبلیغات
ــ هر چیزی که دلت بخواد ــ - تشخیص هویت
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
تشخیص هویت
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1392
ساعت : 01:34 ب.ظ
نویسنده : توحید یاغموری
نزدیک به بیست‌سال پیش که دانشجوی دانشگاه آکسفورد بودم، یک کار پاره‌وقت در واحد تشخیص هویت پلیس پیدا کردم. رشته‌ی تحصیلی‌ام زبان و ادبیات انگلیسی و واحدهای درسی‌مان عبارت بود از انگلیسی میانه، اسپنسر، شکسپیر، زبان انگلیسیِ سده‌های هفدهم و هجدهم. متاخرترین نویسنده‌ای که درباره‌اش مطالعه می‌کردم، دیکنز بود. زمان زیادی را صرف زبان انگلیسی میانه می‌کردم، باید یاد می‌گرفتیم چگونه متنی را از انگلیسی میانه به انگلیسی معاصر برگردانیم. آکسفورد شامل چندین دانشکده است. من در یک دانشکده‌ی کوچک و بی‌بضاعت به‌نام منسفیلد درس می‌خواندم، دانشکده‌ای که بیشتر مردم اسمش را نشنیده‌اند. منسفلید تنها یک حیاطِ به‌اصطلاح چهاربَر ولی در اصل سه ضلعی داشت، به همین دلیل چهاربر اصطلاح دقیقی به‌نظر نمی‌رسید ولی به‌هر‌حال این‌طوری خوانده می‌شد.

ابتدای ترمِ سن‌میشل در یک آگهی دیدم ‌که پاسگاه پلیس سن‌آلدِیتس دنبال داوطلب برای شرکت در جلسه‌های تشخیص هویت می‌گردد. به ازای هر جلسه ده‌پوند می‌دادند. «تشخیص هویت» به‌نظر باکلاس و پرابهت می‌آمد. سن‌آلدیتس هم درست کنار دانشکده‌ی کریست‌ چرچ بود؛ همان دانشکده‌ای که لوییس کارول۱ در آن ریاضی تدریس می‌کرد. همین‌که آگهی را دیدم، به پاسگاه رفتم و نامم را نوشتم.

موضوع اولین جلسه‌ی تشخیص هویتی که در آن شرکت کردم، دوچرخه‌دزدی بود. مظنون کمی بیشتر از پنج‌فوت قد داشت و این مساله خیلی زود دردسرساز شد. مشاور حقوقی‌اش به افسر مسؤول شکایت می‌کرد که بقیه‌ی ما آشکارا از موکلش قدبلندتر هستیم و مثل او موهایمان بلند نیست. چهره‌‌ی مظنون کودکانه بود؛ احتمالا آخرین سال‌های دوران نوجوانی را می‌گذراند. جایگاه شماره‌ی پنج را که درست میان صف بود برای ایستادن انتخاب کرد. مظنون حق داشت جایگاه ایستادنش را در صف افراد مظنون انتخاب کند. جایگاه شماره‌دو را به من دادند. همه‌اش هشت داوطلب بودیم. از نظر عرف، تفاوت میان مشاور حقوقی با وکیل مدافع این بود که وکیل مدافع در عمل مقابلِ دادگاه قرار می‌گرفت تا از موکلش دفاع کند. مشاوران حقوقی یک عالم کار پیش‌پاافتاده‌ی تکراری در دفترهایشان انجام می‌دادند مثل تنظیم قرارداد و ارائه‌ی مشاوره‌های حقوقی. تقریبا تمام چیزهایی که درباره‌ی دستگاه قضایی انگلستان یاد‌گرفتم، ناشی از شرکت در جلسه‌های تشخیص هویتِ پاسگاه سن‌آلدیتس بود.

پاسگاه آن‌جا، ساخت اتاق تشخیص هویت را که شامل یک آینه‌ی یک‌طرفه می‌شد، تمام نکرده بود. عجالتا، جلسه‌های تشخیص هویت در اتاق‌هایی برگزار می‌شد که هیچ‌چیز شاهد را از مظنون و داوطلبان جدا نمی‌کرد. مشاور حقوقی مظنون به این موضوع هم اعتراض داشت. در این میان مظنون با چهره‌ای خجالت‌زده، یک شلوار رنگ‌و‌رو‌رفته و یک جفت چکمه ایستاده بود و از این‌پا به آن‌پا می‌شد. هرگاه خانم مشاور به موهای او اشاره می‌کرد، پسرک انگشتش را توی موهای قهوه‌ای مجعدش فرومی‌برد. گذشته از کوتاهی قدش، نوجوانی خوش‌چهره، با چشم‌های تیره و گونه‌های برجسته بود. من که مشکلی با او نداشتم.

افسر پلیس قبلا به ما گفته بود که جرم امروز دوچرخه‌دزدی است. معمولا نوع جرم را زودتر بیان می‌کردند یعنی در همان حین که داوطلب ثبت‌نام می‌کرد، ده‌پوندش را می‌گرفت و منتظر مشاور حقوقیِِ مظنون می‌ماند. در قرارداد تضمین کرده بودند که اگر شاهد یکی از ما را انتخاب کند، هیچ مشکلی گریبان‌مان را نمی‌گیرد. ولی مدت هر جلسه متغیر و تا حدودی وابسته به میزان پافشاری مشاور حقوقی مظنون بود. آن روز، خانم مشاور نزدیک به ده‌دقیقه در مورد تفاوت قد ما و مظنون بحث کرد تا این‌که ماموران پلیس یک ردیف میز مدرسه آوردند تا همه بتوانند بنشینند. پس از آن، تفاوتِ موها مورد توجهش قرار گرفت. چنددقیقه‌ی دیگر هم گذشت و بالاخره افسر مسؤول یک‌نفر را صدا کرد تا نُه کلاهِ بافتنیِ بلند بیاورد. کلاه‌ها سرمه‌ای بودند. من کلاهم را تا ابروهایم پایین کشیدم. خانم مشاور برای امتحان، همین‌طور که به صف خیره شده بود، از جلوی ما رد شد.

با لحنی تند به مظنون گفت: «صاف بشین.» او هم پشتش را صاف کرد. خانم مشاور دور امتحانی‌اش را تمام کرد و دست‌به‌کمر ایستاد. پس از یک مکث طولانی، بالاخره به افسر پلیس گفت: «هنوز هم می‌شه فهمید از اونای دیگه خیلی کوتاه‌تره، پاهاش رو با پای بقیه مقایسه کن.»

بحث‌شان از سر گرفته شد و آن‌قدر ادامه پیدا کرد تا این‌که نُه‌تا پتو آوردند. پاهایمان را با پتوها پوشاندند، ‌طوری‌که کسی متوجه نشود زانوهایمان چقدر بلند است. پتوها، ضخیم و از جنس پشم و مانند کلاه‌ها، سرمه‌ای‌رنگ بودند. داشتم عرق می‌کردم. وقتی بالاخره شاهد را همراه محافظ به داخل اتاق آوردند، نگاه کوتاهی به ما کرد که پشت نُه میز مدرسه نشسته و پوشیده از پتو و کلاه‌ پشمی بودیم و بعد رویش را برگرداند. مردی سی‌وچندساله بود با کراوات و یک کلاه دوچر‌خه‌سواری در دستش. لب‌هایش نازک و مصمم بود، عینکی با قاب سیمی به چشم داشت و با جدیت به خلاصه‌ی قوانین جلسه‌ی تشخیص هویت که افسر پلیس برایش توضیح می‌داد، گوش می‌کرد.

از شاهد خوشم نیامد. بعدها فهمیدم تقریبا همیشه جلسه‌های تشخیص هویت چنین واکنشی را در انسان به‌وجود می‌آورند، واکنشی که باعث می‌شد به یکی از دو طرف گرایش پیدا کنی. احتمالا دلیلش حس بی‌ارادگی و این بود که با ما مثل اثاثیه‌ی صحنه‌ی تئاتر برخورد می‌کردند، بیشتر ما را پشت میز می‌نشاندند، مجبورمان می‌کردند کلاه سرمان کنیم یا پتو یا روپوش پلیس بپوشیم. ولی مطمئن هم نبودیم که تماشاگریم یا بازیگر صحنه. به بحث مشاوران حقوقی با ماموران پلیس گوش می‌دادیم و می‌دانستیم مظنون در کدام جایگاه قرار گرفته است. می‌دیدیم که شاهد وارد می‌شود. شدت انرژی‌ای را که با خود می‌آورد حس می‌کردیم؛ حس این‌که چشمانِ او جرمی را در یک آن دیده و مجرم حالا میان ما پنهان است. می‌توانستیم لو بدهیم و یا پنهان‌کاری کنیم که هدف و احتمالا انتخاب‌مان هم همین بود.

در آن جلسه‌ی اول تشخیص هویت، آماده‌ی واکنش غریزی‌ام در برابر شاهد نبودم. از حالت ایستادنش و این‌که سعی می‌کرد ما را نادیده بگیرد، خوشم نمی‌آمد. نوع لباس‌پوشیدن و نحوه‌ی چنگ‌زدنش به کلاه دوچرخه‌سواری‌اش را دوست نداشتم. خوشم نمی‌آمد که نقشش را این‌قدر جدی گرفته و هنگام معارفه، سرش را در مقابل افسر پلیس بالا و پایین می‌کند. در مقایسه با مسائل جدی‌تر، دوچرخه‌دزدی موضوع پیش‌پاافتاده‌ای به‌نظر می‌رسید، آن‌قدر ارزش نداشت که این‌همه آدم را تا این‌جا بکشانی و کلاه و پتو تن‌شان کنی. دفعه‌ی اول که از مقابلم عبور کرد، خیلی عمیق به صورتم خیره شد. من هم به او خیره شدم. نگاهش سرد و جدی بود و از این بابت غافل‌گیر شدم. رفت سراغ نفر بعدی و تا انتهای صف ادامه داد و برگشت. این‌بار آماده بودم. به چشم‌هایش نگاه‌کردم، لحظه‌ای ثابت ماندم، بعد چشم‌هایم را چرخاندم و او مکثی کرد. هنگامی که دوباره رد می‌شد، همان کار را تکرار کردم؛ چشم در چشمش انداختم و سپس نگاهم را دزدیدم. آب دهانم را محکم قورت دادم. می‌خواستم حرکت عضله‌های گلویم را ببیند. به راهش ادامه داد، برای وارسی شماره‌های سه، چهار، پنج و شش مکث کرد. به غیر از صدای پای او، صدای دیگری در اتاق نمی‌آمد. خانم مشاور و دو افسر پلیس، دورتر، کنار ایستاده بودند و تماشا می‌کردند.

پنج‌بار از جلوی صف گذشت. هربار که رد می‌شد سعی می‌کردم خودم را تا جای ممکن گناهکار نشان دهم. عرقی را که روی پشتم سُر می‌خورد، احساس می‌کردم. بالاخره یکی از افسرها سکوت را شکست و پرسید: «شناساییش کردی؟»

شاهد گفت: «بله.»


 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
علیرضا پنجشنبه 24 بهمن 1392 01:17 ب.ظ
باحال بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.