تبلیغات
ــ هر چیزی که دلت بخواد ــ - چمدان مادرم
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
چمدان مادرم
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن 1392
ساعت : 01:38 ب.ظ
نویسنده : توحید یاغموری
مادرم عادت داشت لباس‌های ما را که کوچک می‌شدند در ماشین‌ لباس‌شویی ‌بیندازد. یادم رفت بگویم که قبل از شستن، اول لباس را به دقت نگاه می‌کرد. اگر درزهایش احتیاج به کوک‌زدن داشت کوک می‌زد، اگر رفو می‌خواست می‌داد رفو می‌کردند، بعد پودر لباس‌شویی و مایعی خوش‌‌بو را در ماشین می‌ریخت و لباس‌شویی هم انجام وظیفه می‌کرد. لباس‌ها بعدِ بیرون‌آمدن از ماشین بوی خوش می‌دادند. می‌رفتند روی بند و اتو می‌شدند. بعد مادر آن‌ها را تا می‌کرد و می‌گذاشت در چمدانی که از بچگی دیده بودیمش. چمدانی سرمه‌ای که یکی از قفل‌هایش هم چفت نمی‌شد. مادرم می‌گفت: «در رفته.» روی چمدان می‌نشستیم و به هر زوری که بود بسته می‌شد

چمدان سالی یک‌بار باز می‌شد. حوالی عید بوی آن مایع خوش‌‌بو می‌پیچید توی اتاق و ما می‌فهمیدیم مادر چمدان را باز کرده. گاهی ‌وقت‌ها، مثلا روزهای تعطیل نزدیک عید که روز خانه‌تکانی هم بود، این بوی خوش می‌گفت چندروز دیگر عید است. یک نشانه بود. همراهِ‌ این نشانه، بازشدنِ پنجره‌ها را هم داشتیم که سرما می‌ریخت توی خانه. دور شدم. این‌ها را نوشتم تا برسم به تکه‌های ریزی که بیشتر در مسابقه‌های داستان‌نویسیِ آماتوری با آن روبه‌رو می‌شوم. در این ده دوازده‌سال، داور بسیاری از مسابقه‌های داستان‌نویسی بوده‌ام. برای هر مسابقه، بستگی به سابقه‌ای که دارد معمولا بین پانصد تا هزاروپانصد داستان می‌رسد. گاهی بیشتر.

داورها داستان‌ها را می‌خوانند و به سبک‌وسیاقی که برایشان تعیین شده، داستان را می‌پذیرند و به مرحله‌ی بعد می‌فرستند و یا نه، می‌گذارند کنار. دوست دارم به شما گزارشی بدهم درباره‌ی داستان‌هایی که می‌گذارم کنار و این‌که چرا اثری کنار گذاشته می‌شود.

حالا دوران خوبی است. داستان‌ها، تایپ‌شده با حروف یک‌دست، کدبندی‌شده، در برگه‌هایی یکسان به داورها داده می‌شوند. قبلا یعنی همین چندسال پیش این‌طور نبود. زیراکس می‌گرفتند و می‌فرستادند. دبیرخانه‌ی مسابقه هم اگر قوی و فعال و ریزبین بود، صفحه‌های هر داستان را به ترتیب منگنه می‌کرد که امکان قاطی‌شدن آن‌ها کم شود.

هنوز که هنوز است از رسیدن داستان‌ها در جعبه و قوطیِ مقوایی پست خوشحال می‌شوم. وقتی نگهبان مجتمع مسکونی‌مان می‌گوید یک بسته از فلان‌جا دارید، کیف می‌کنم. یک بسته پر از داستان‌های تازه. در خانه داستان‌ها را ردیف می‌کنم و می‌خوانم. مهم‌ترین عاملی که مرا به سوی این داستان‌ها جلب می‌کند، شوق نویسندگان جدید است.

بعضی از داستان‌ها به چندین مسابقه فرستاده می‌شوند که وقتی می‌خوانم‌شان، می‌بینم داستان را می‌شناسم. علامت می‌زنم که قبلا خوانده‌ام. چرا بعضی نویسندگان فقط با یک داستان در ده مسابقه شرکت می‌کنند؟ احساس می‌کنند در مسابقه‌ی قبلی دیده نشده‌اند؟

بعضی از داستان‌ها با «یکی بود، یکی نبود» شروع می‌شوند و داستان را که می‌خوانی می‌بینی ای دل غافل، نویسنده فکر کرده باید خواننده را بخواباند و وظیفه‌اش لالایی‌گفتن به شکل داستان است. بعضی داستان‌ها مثل دعا و نیایش‌اند که نویسنده در آن‌ها با خلوص نیت آرزوهایش را می‌گوید. ببخشید، می‌نویسد؛ از این‌که باران در سرزمینی خشک ببارد تا عروسکی برای دختر بی‌نوا از جایی برسد و بعد هم یک نقاشی در ته صفحه. درخت نخل، صورتِ دانِلدداک، گوفی و یا یک خورشید تابان.

تعداد دیگری از داستان‌های ارسالی هم خاطره تعریف می‌کنند. خاطره، هم شیرینیِ داستان را دارد و هم کشش آن را اما در خاطره، آن جابه‌جایی که باید در لایه‌های زیرین داستان و یا حتی روی آن اتفاق بیفتد، نیست. خاطره‌نویسی برای خودش آدابی دارد که نوشتن آن‌هم کار هر کسی نیست.


 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.